insensitive man

دوران سختی بر من گذشت . بسیار سخت و ...

نمی خواهم حالا در مورد آن صحبت کنم. مدتی است بین دوباره نوشتن و یا بستن این صفحه و در گور خود نشستن سرگردانم. ولی دلم می خواهد باز هم بیایم اینجا !

اینجا حال خاصی دارد. شاید باز هم بنویسم  شاید ...

ز دست چرخ وارون داد دیرم
هزارون ناله و فریاد ديرم
نشسته دلستانم با خس و خاک
چگونه خاطر خود شاد دیرم
(باباطاهر)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 23  توسط بهزاد  | 


 
 
در اين مدتی که باز هم تنبلی کردیم و ننوشتیم، خبر خاصی نبود. ما همچنان زنده ایم و نمیدانیم چرا ؟! در هر حال دلمان برای دوستان وبلاگیمان تنگ شده بود. اشتباه نکنید ما همچنان بی احساسیم! ولی خب گاهی ...

اگر بخواهم برایتان تعریف کنم باید بگوييم چند روزی یک جای خیلی گرمی بودیم که باعث شد دعاهای ویژه ای برای سازندگان کولر ( بخصوص کولرهای گازی) بکنیم که امیدواریم خداوند اجابت فرمایند.

بعد که آمدیم ، رفتیم به  تماشای تئاتر" آقای اشمیت کيه؟" بد نبود  و از پنج عدد سه رو بهش میدیم. البته مثل همیشه سیامک صفری خوب بازی میکرد.

سپس رفتیم به کنسرت  علیزاده و ناظری. چندی بود علیزاده را ازنزدیک ندیده بودیم و دلمان برایش تنگ شده بود. به کیفیت کنسرت و اجرا کاری ندارم و بحث نمی کنیم . فقط تأسفمان بابت کم بودن چنین اتفاق های فرهنگی و هنری در کشور بود. شاید اگر در همه شهر ها کنسرت و تئاتر و سینما و ... به اندازه کافی بود، ما شاید حالا آدم های دیگری بودیم و ایران نیز کشور دیگری.

و آخر اينکه  میگویند وضع اقتصاد مملکت هم خوب نیست! من می گویم کی خوب بوده ؟!؟!

راستی ماه رمضان شده و باز هم این پرسش را ایجاد کرده که : روزه بگيريم یا روزه نگیریم؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/05/11ساعت 19  توسط بهزاد  |